تبليغاتX
این یک بستنی داغ است
اذان است .....

دلبری میکنی همیشه، نزدیک اذان که می رسد.

می روی می ایستی کنار آن پرده ی حریر رو به رو، که درست مقابل دفتر و دستک وکتاب و دفترهایم آویزان شده.

 می روی می ایستی کنار آن پرده ی حریر و دیگر نمی شود تمیز داد میان شما دو تا را.

می روی می ایستی کنار آن پرده ی حریر. دست به سینه، تکیه می زنی به دیوار. بعد هم آرام و شمرده شمرده نگاهم می کنی.

بعدترش هم سرت زا خیلی نرم و آرام، کَمکی خَم می کنی و خُردکی بعدتر هم بنا می گذاری به لبخند زدن ..... و همین که لبخند می زنی، یکدفعه حفره ای خُرد و نازگون وسط گونه ات جای خوش می کند.

و حالا دیگر ..... دیگر، تو و آن پرده ی حریر که نه، ایستادن و نگاه هایت که هیچ، لبخندهایت به کنار اصلاً، حالا، همان حفره ی میان گوش و لبانت می شود دام من .....

و من گیر می افتم همان جا .....

دلبری میکنی همیشه، نزدیک اذان که می رسد .....

 دیگر نمی شود نشَست

 بلند می شوم

می روم آبی به روی و دستم می زنم که مثلاً بیایم بنشینم و چشم هایم شفاف تر ببیندت مثلاً هم.

سجاده ام را کنار کتاب و دفترهایم، روبروی پرده ی حریر، پهن می کنم و حالا، تمام هوش و حواس و سعی ام را جمع می کنم یک جا و می ریزم روی هم تا شش دنگ نظاره ات کنم.

 گاهی ایستاده، گاهی نشسته، گاهی هم وقتی در برابر تمام بزرگیت تعظیم کرده ام .....

 تو بزرگی و زیبا، چه از کنار دفتر و کتاب هایم نگاهت کنم، چه از گوشه ی پرده ی حریر.

تو بزرگی و زیبا، به هر چشم و از هر گوشه و نمایی که بتوان نظاره ات کرد.

 دلبری می کنی .....

اذان است .....

بزن بارون .....

* نویسنده می گوید:  دلم برای این حسینیه تنگ شده بود به شدت

* نویسنده می گوید: تاخیر این چند وقته ابداً مطابق میلم نبود. دعا کنید مطابق شود میلم .

نوشته شده توسط سید صدرا در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 |
اینکه تمام روز را منتظر رسیدن لیل می مانی تا هوا تیره و تار شود و کسی نبیندت ..... تا بروی گوشه ای بنشینی و به یاد چشمان لَیل گونه ی لیلا زار زار بگریی .....

اینکه وقتی ساعت مچی دیجیتالت چهار تا صفر را نشان می دهد، یکدفعه ذوق مرگ می شوی که، که انگار، اگر غلط نکنم، خداوند برای روزِ نو، از نو چرتکه انداخته و تو ..... تو لپ هایت گُل می اندازد و خوش بحالت می شود حسابی .....

اینکه چند وقت است دائم سعی می کنی به زور هم که شده این دو زبان بسته را از هم دور نگه داری و هر چقدر هم که چشم هایت می سوزد، باز نمیگذاری که این پلک فلک زده ی پایینی به وصال پلک بالایی برسد و یکدیگر را سخت در آغوش بگیرند .....

اینکه وقتی نشسته اند همه توی اتاق بغلی و دارد صدای خنده شان تا ۷ محله آنطرف تر هم می رسد. اینکه وقتی منتظرند همه، تا تو هم بروی و بشوی گُل مجلس شان ..... و تو، رفتن که هیچ ..... گُل مجلس شدن که پیش کش ..... و تو حوصله نمی کنی لبخندکی بزنی همین جا که نشستی هم .....

اینکه وقتی می روی رو به رو ی آیینه می ایستی و آیینه خیلی آرام و نرم و در گوشی به تو می گوید که بالای دو چشم زیبایت، دو ابروی مست کننده هم هست ..... یکدفعه دو چشمت می شود کاسه ی خون.....

اینکه وقتی آسمان را نگاه می کنی و کبوترها را، دلت می گیرد .....

وقتی زمین را می بینی و خودت را، بغضت می ترکد .....

اینکه از عِطر نانِ تازه هم به باد لیلا می افتی و می نشینی یک دل سیر گریه می کنی تا سیر شوی حسابی و از نان ها چیزی، ذره ای، خرده ای هم خورده نشود حتی ..... 

همه ی این ها یعنی

یعنی که انگار، می خواهد چیزی بشود

که انگار، شب رسیدنش نزدیک است انگار .....  

بزن بارون .....

* نویسنده می گوید: اُنظری بانو ..... و ظنی خیرٌ بک

* نویسنده می گوید: ولادت امیرالمومنین، وصی محمد امین ص، همسر سیده نساو العالمین، علی علی علی ع  پیشاپیش مبارک.

* نویسنده می گوید: اعتکاف ..... یادمان باشید قسمتتان اگر شد.

نوشته شده توسط سید صدرا در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390 |
رباعی آخرینم :

این شور و عشق گرچه جوانم، زیادی اند

جز من هزار تن به گمــــــــــانم، زیادی اند

شوق وصــــال و فـــــال و تماشای خـــــال

این حرف ها برای دهـــــــــــانم، زیادی اند

* نویسنده می گوید: دلم تنگ اینجا بود و بیشترش تنگ تو .....

** نویسنده می گوید: تهران، شب جمعه، دارد باران می بارد اینجا. خب ..... همین

نوشته شده توسط سید صدرا در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 |

حالا هر چه قدر هم مدرس عزیز بیاید و تدریس کند برای ما. هرچه قدر هم که برود پای تخته سیاه، گوشه سمت چپ و بالای تخته بنویسد مشق شب ..... بعد هم گچ سپیدی که بدست گرفته قیژ قیژکنان با او هم نوا شود و خیلی بزرگ وسط تخته سیاه نوشته شود که:

سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ماست

هرچه قدر هم تاکید کند که، باید از این سر مشق هرشب 5 صفحه ی تمام بنویسید ..... آنقدر که هر شب 5 نفر عزیز، برایت دعا بخوانند عزیز.

هر چه قدرهم نکته گویی کند که، خط فاصله فراموش نشود بچه ها. با رنگ قرمز هم باشد راستی ..... تا یادتان نرود هیچ وقت، که خون شما از خون حسین (ع) رنگین تر نیست.                 بزن بارون.....

هر چه قد رهم اصرار کند که، دفتر همه تان باید خط کشیده شده باشد ..... تا نکند از خط بیرون بزند یک نفر هم.

هر چه قدر هم یادآوری کند که، هر کس به تکالیفش عمل نکرد باید برود دفتر مدیر. بعد هم پرونده اش دست چپش. اگر هم خیلی خراب بود اوضاع و احوالش که پرونه اش زیر بقلش و ..... و به پدر و مادرش هم شکایت خواهیم کرد.

حالا هر چه قدر تدریس های مدرس طول بکشد. هر چه قدر خداوندِ لطیف لطف کند؛ روحش را بفرستد خدا. درحالیکه بدستی خم و بدستی می و به لبانش نی است. تا به گوش ما مردگان لجن آلود، حکایت زلف تاب تاب لیلا را بخواند.

حالا هر چه قدر هم ..... با این همه وصف، تو از کج راهه بیرون نمی آیی. نمیدانم چرا؟!!!

*    *    *

هان! بدان! سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ماست!

هان! بدان! آنکه سجاده و مهر و تسبیح ش به راه است. آنکه اشک می ریزد نیمه های شب هم. آنکه دم به دم، دم از لیلا می زند و بازدم  هم  به شوق دم های لیلا می کشد حتی.

بدان! اگر خامنه ای  را به دوستی نگیرد، تمام کوشش ش ابتر است. عزیزکم، حکایت بغض علی(ع) و پینه ی زانوان دشمنان علی(ع) که یادت هست که؟!!

لیلا را اگر دوست بداری و خامنه ای را نه، انگار که لیلا را بدون لیلش دوست داشته باشی. جوابش می شود لا. بگذار کنار سجاده و تسبیح ت را، حالا که این طور است. شب ها را هم  تخت بخواب روی تخت خوابت. بی خیال نافله ی لیل. این همه خودت را اذیت کنی که چه؟ که آخر سر جواب همه اش بشود لا ؟؟؟ ..... بگذار کنار این دوستی و محبت لیلا را! برو به کیف و حالت برس!!

برو اصلاً در قبیله ی کافران. آنجا بت هم زیاد است. خیلی هم برایت دلبری می کنند اتفاقاً.  برو!  ما هم به همه می گوییم ((کلاهش را باد برده است آنجا. رفته برداردَش)) تا آبرویت بیش از این نرود هم.

برو!  برو که خدا آنقدر خداست و  لیلا آنقدر لیلا، که حالا حالاها پسِ گردنت نمی زند. حالا حالاها صبر می کند و روزی ات را هر جا که هستی حواله می کند.

فقط برو! که خدا روزی ات را جای دیگری حواله کند.

نویسنده می گوید ۱: بیایید وعده ی صدق و کذب این سخنان به روز محشر نکشد، که برای جبران بسیار دیر است. همین الان تحقیق کنید لطفاً.

نویسنده می گوید  ۲: دوست تر می دارم که خوانندگان، هم نظر خودشان را بگویند هم نظرات یکدیگر را نقد کنند ..... لطفاْ. 

نوشته شده توسط سید صدرا در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389 |

 وقتی شاخه گلی را می کَنَند؛ یقیناً ‌آن شاخه گل، به زودی خواهد مُرد.

وقتی شاخه ی گل را می کَنَند؛ یا از ساقه می کَنَندش یا از ریشه.

از ریشه بکَنَندش بگیر نگیر دارد. حالا، نگیر اگر داشت که، قطعا باید لباس سیاهت را به تن کنی و آماده شوی برای مراسم کفن و دفن. تازه بگیر هم اگر داشته باشد، تا بیاید و با خاک و خانه ی جدیدش اُنس بگیرد، بخاطر دوریِ ابوتراب حتماً‌خواهد مُرد.

گل را از ساقه هم اگر بکَنَندش که،‌ یقین بدان همان جا و درجا شهادتین را گفته است گل.

*     *      *

اما،‌ کم کم همه بالای سرش جمع می شوند و هر کسی از ظن خود یاری می کند گل ما را.

  -    فکر می کنند عده ای که، نمرده است که! از حال رفته است بیچاره فقط!!

  -    گروهی هم فکرشان بر این است که عطش دارد و فشارش افتاده یحتمل!

  -    جمعیتی هم، با هم هم نوا می شوند و همگی هم همه می کنند. اینها نیست که  فهمیده اند کار تمام است؛ فقط می خواهند این ذبح شرعی باشد تا جیب هاشان پُر شود اندکی هم. الغرض همین می شود که جمله ی مردمان طلب آب می کنند و .....

و تا، آبی به سر و صورتش بپاشند؛ تا به هوش شود و سر حال بیاید

یا رفع عطش شود و به حرف در آید                                        بزن بارون .....

و یا اینکه قبل از مرگ جرعه ای بنوشد تا حلال شود و از قِبَلَش چیزی به کار آید.

و همین می شود که می روند  و سریع ظرفِ آبی می آورند و گل را می گذارندش داخل آن ظرف تا از این به بعد اسمش بشود گلدان و ..... و مقصود حاصل شود مثلاً هم.

*     *      *

اما تو بدان! وقتی شاخه گلی را می کَنَند؛ یقیناً ‌آن شاخه گل، به زودی خواهد مُرد.

و گواه من بر این حرف، گلبرگ های پژمرده ی گل های همین گلدان رو بروست.

شاخه ی گل هیچ گاه بخاطر نبودن خاک و کود نمی میرد. درد جدایی شاخه گل را می کشد.

نویسنده برای این چند وقت نبودن عذر دار است و داغ دار.

خان جونم به رحمت خدا رفت. با کمی فاصله آقا جونم هم .....

نوشته شده توسط سید صدرا در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389 |

من و تو .....

از هر طرف که نگاه می کنی باز هم بین مان، به اندازه یک  واو  فاصله است

طفلکی واو هم تقصیری ندارد. خودش هم از هر طرف که نگاهش می کنی همان واو است.

اصلاً، قیصر کجایی که بخوانی: ..... نان را از هر طرف که بخوانی نان است؟!

 

تقصیر واو نیست. تقصیر من است.

همه چیز خوب بود. همه چیز خوش بود. مشکلی نبود که. همه چیز خوب بود تا اینکه

یک روز آمدم جلویت ایستادم و .....

ایستادم و ..... پایم قلم شود. رویم سیاه .....

ایستادم و برایت قد علم کردم .....

آن اوائل بودیم ..... تو   من

بعد از آن شدیم ..... من   و   تو

این دو تا هم که میدانی تو     من  ی ۱۰۰ قِران با هم تفاوت دارند

 

تقصیر واو نیست. تقصیر من است.

حالا، بعد از این همه مدت، تازه فهمیده ام که .....

که این واو بیچاره هم جزئی از توست. اصلاً همان خود توست. پاره ی جگرت [ تُ + من ]

وقتی من جسارت کردم  و جلوتر از تو راه افتادم گفتی،

گفتی اگر همین طور بماند، برایش بد میشود.

من را میگفتی. وگرنه برای تو که ..... که در خیلت به از ما کم نباشد .....

گفتی اگر همین طور بماند آبرویش می رود. می شود شهره ی شهر امّا نه  به عشق  ورزیدن !

بعد، دست روی سینه ات گذاشتی. تکه ای از وجودت که همان واو باشد را جدا کردی – راستی می دانم که درد داشت. من هم ناخن م را خان جون یکبار از ته گرفت تا برایم ثابت شود که پسرجان، جدایی درد دارد – و گذاشتی میان من  و  تو  تا آبرویم نرود ..... شدیم  من   و  تو

..... آبرو داری  کردی عزیز.

راستش، حالا هم خیلی دوست دارم اول  تو باشی و بعد  من، اما به همان جگر پاره ات قسم، گام های خسته و شکسته بسته ام به اندازه ی سه حرف هم توان ندارد حتی، تا برخیزم و پشت سرت بنشینم. [ خودت که یادت هست؟! برایم میخواندی که ..... قیّدتک ذنوبک ]

*           *           *

انگار راهی نیست. لوس میکنم خودم را. مثل قدیم ندیم ها. صدایم را کششششش میدهم که ..... ببییییین خودت می آیی بنشینی اول جمله ؟!

سمت راست من؟!!

باشد؟!!!

بعد هم مثلاً انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ..... نقطه سرخط  (:

 آخیییش. دلم تنگ شده بود برای اینجا  (: 

 ..... محرم نزدیک است. حسین(ع) نزدیک است و من به حضرت سفینه النجاه(ع) ایمان دارم ..... نویسنده را دعا کنید. خیلی زیاد

نوشته شده توسط سید صدرا در یکشنبه هفتم آذر 1389 |

واجب است این نوشته با آه کشیدن های پیاپی خوانده شود والا خوانده نشود لطفاً

 دیدی می گوید دلم گرفته؟

آه .....                                                                  // /    بزن بارون    /// //  /

حکایت غریبی دارد این دل گرفتگی ها .....                       //   /    //  //// /

اینکه می گوید دلم گرفته یعنی که، [ حالا یک نفس عمیق بکش و همراه بازدم آه بکش و بعد هم سرت را تکانکی بده و بقیه متن را بخوان ]

روزگاری تمام کوچه را آب و جارو می کرد و سینی به دست می ایستاد سر کوچه هر روز .

ظرف سفالی فیروزه ای رنگ هم پر از آب،  روی سینی منتظر نشسته بود کنار منقل کوچک زغال و اسپند.

گل دان های شمعدانی هم منظم و به ترتیب سن شان تکیه زده بودند به دیوارهای کاه گلی سر کوچه و سرک می کشیدند سر کوچه را که ..... رسد آیا، که بیاید لیلا ؟

 دیدی می گوید دلم گرفته؟                           

هر وقت این را گفت، برو زُل بزن توی چشم هایش ! اگر آدم حسابی بود و دیدی که مردمک چشمش، ماهی سیاهی بود وسط یک حوض پر خون هم

آن وقت بدان،

اینکه می گوید دلم گرفته یعنی که ..... یعنی که دلش را گرفته است به بند و غل و زنجیر دیو هفت سر و سالهاست ندیده آفتاب را، روی لیلا را هم .....

دلم گرفته یعنی که، دلم را گرفته است به زر و زور رقیب و برده است. برده است و تازگی ها شنیده ام که حوالی ناکجا آباد رهایش کرده است طفلکی را. تا بوی لیلا را هم نفهمد هم .....

دلم گرفته یعنی که، گرفته است و بسته شده است تمام مسیرهای  آمد و شد ِ این دل ِ زارم با نافرمانی و عصیان ..... و آنقدرها  هست این گناه های صغیر و کبیر، که مسیرم  تا کوی لیلا کاملاً سد شده باشد الان هم !

آه .....

اینکه می گوید دلم گرفته یعنی که ..... یعنی که بیا زودتر تو را به خدا

که بدجور ناخوشم ، احوالم ..... هم.

به لبخند های حضرت خامنه ای صلوات .....( این چند کلمه موضوع چند متن آنطرف تر خواهد بود ..... خدا اگر بخواهد)

عده ای سفارش کرده بودند که .....  که نویسنده اتفاقاً  به یادشان بود  در حرم حضرت رضا (ع )هم. پس به یادش باشید هم.   

نوشته شده توسط سید صدرا در یکشنبه یازدهم مهر 1389 |

و خداوند قلم را آفرید و کاغذ را ، برای لحظه های بی تابی ِ نویسنده ای که گلویش گیر کرده است ...

 

خواستم که بنویسم.

یکی از نوشته هایم را تایپ کردم که سند کنم هم  

دوباره اما پاک کردم همه را

قسمت نبود دیگر .........     (:

 

راستی برای پا بوسی ِ حضرت رضا ع خواهم رفت هم

هم ...

عده ای شکایت میکردند که، خدا ما را تحویل نمیگیرد

خداوندد فرمود: ((هرگز بندگان من!! هرگز اینگونه نیست که ما بشما توجهی نداشته باشیم اما چرا برای حل مشکل خود یتیمی را به سرپرستی نمی گیرید.))

این روزها (و البته در طی سال)، کمیته امداد امام خمینی(ره) ایتام رو به سرپرستی میده. عقب نمونیم

نوشته شده توسط سید صدرا در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389 |

میدانید ! همه اش تقصیر من که نیست که ...

تقصیر شما هم  هست دیگر !

راستش وقتی شما از دلم رفتید چند ثانیه ای بیشتر نگذشت که ..... که دلتنگ شدم

یعنی که، دلم تنگ شد . آنقدر تنگ و کوچک که ...  [ که اصلاً مثل همین قدم که همیشه می گفتید غذایم را خوب بخورم تا قدم بلند شود  و بگذاریدم مدرسه.]

حالا هم که شما منت گذاشته اید و با این همه بزرگیتان می خواهید بیایید پیش مان، باز این دل صاحب متوفی ماست که جا ندارد.

میدانید! تقصیر شماست که رفتید دیگر     (:

حالا هم باشد زحمت خودتان که ......... اللهم اشرح له صدره و ثبته فی صراطک ... 

*  *  *

از دیدار آخرمان تا به حال، هنوز هم کاسه ی پر از آب را محکم به دست گرفته ام. هنوز هم نگاهم گره خورده است به خَمِ سر کوچه، که دیوارش را با کاشی های هفت رنگ کاشی کاری کرده اند تا ..... تا یادمان نرود از هفت شهر عشق و از اینکه ما هنوز اندر خَم یک کوچه ایم.

هنوز هم گاه به گاه شانه هایم می لرزند تا دلم تکانی بخورد. کاسه اما تکانکی می خورد و بعد هم گلبرگ های اطلسی روی سطح آ ب جا به جا می شوند و تا اینکه دلم را به دست  بیاورند، چند ثانیه ای برایم می رقصند و ...

میدانم که رفته اید اما،

اما اَدا در می آورم ..... کاسه ی آب را پشت سرتان روی زمین نمی ریزم

که مثلاً دلم فکر کند که مثلاً نرفته اید هنوز

که مثلاً ... کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را

  بزن بارون . . . . . . . . . . . . .

شب قدرم نزدیک است . دلم به زلف کمندت اسیر خواهد شد ...

نوشته شده توسط سید صدرا در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389 |
چند وقتی می شد که منتظر فرصتی بود تا با هم تنها شوند

جلوی دیگران خجالت می کشید بگوید چقدر دوستش دارد

وقتی تنها شدند، رفت جلوی آتش ایستاد و حرفش را گفت ...

یخ از خجالت آب شد ...

 

اینکه نویسنده روز میلاد صاحبش(عج)اینجا نیامد قطعاً توفیق نداشته است.قطعاً محتاج تر شده به دعایتان. قطعاً صاحبش(عج)این خط خطی با تاخیر را میپذیرد.نوازشش میکند. و ... و ظنی اخیر بک

نوشته شده توسط سید صدرا در جمعه هشتم مرداد 1389 |